ضرورت توجه به تورم   

 

تورم را می توان مهمترین یا حداقل یکی از مهمترین دغدغه های عموم مردم در هر جامعه ای دانست.بر هیچ کس پوشیده نیست که هرگاه اقشار مختلف به لحاظ معیشتی اوضاع مطلوبی را تجربه نمی کنند، شرایط روحی جامعه به شدت با افت مواجه می شود و می تواند اثرات این افت روحی را در بخش های مختلف به وضوح مشاهده کرد.با توجه به اینکه کارشناسان اقتصادی و مجلسی ها در زمان بررسی لایحه بودجه 87 بارها نسبت به بالاتر رفتن تورم تذکر و حتی هشدار دادند،به نظر می رسد هنوز هم نسبت به این مشکل بی توجهی می شود و یا حداقل آنطور که باید در راستای حل آن اقدام کارسازی انجام نمی گیرد.بی شک دولت مهمترین مرجعی است که می تواند با راهکارهای مناسب رشد تورم را به کمترین حالت امکان خود برساند و این انتظار که دولت نهم مهار تورم را در راس برنامه های خود قرار دهد، انتظاری طبیعی و البته منطقی است.این انتظار در حالی است که برخی دولتی ها تورم و گرانی را گذرا می پندارند و حتی رییس جمهوری در گفتگوی تلویزیونی چند ماه پیش نه تنها تورم را مساله ای نگران کننده ندانست بلکه سیاه نمایی رسانه ها را مهمترین عامل نگرانی های موجود در جامعه عنوان کرد!این سیاستی که دولت نهم پیش گرفته است، نشان می دهد که نمی توان به این زودی امیدواری زیادی برای برطرف شدن این مشکل داشت! شاید به این دلیل است که سازمان های مختلف ضمن ابراز نگرانی در مورد تورم موجود، در حالی که وظیفه ای قانونی در این رابطه ندارند، فعالیت خود را برای بهبودی شرایط آغاز کرده اند.دیروز بعد از اینکه رییس کل بانک مرکزی نسبت به روند رو به رشد گرانی هشدار داد، دبیر مجمع تشخیص مصلت نظام از تنظیم برنامه ای برای مهار تورم و ارایه راهکارهای لازم خبر داد.

مهمترین مساله ای که این شرایط آن را ثابت می کند، این است که تورم به مانند غده سرطانی جامعه را با خظر مواجه کرده است و به نظر می رسد دولتمردان به جای انکه لاپوشانی کنند، باید بیش از این به این مهم اهمیت نشان دهند تا بلکه بتوان با استفاده از برنامه ای مدون و بهره بردن از پتانسیل های موجود بالاخره غول مهارناشدنی تورم را مهار کرد.

لینک
شنبه ۱۱ اسفند ،۱۳۸٦ - مريم سلطان زاده

   تمنا کردم بیایی اما...   

 

تو را به خانه نمی خواهم به تنهایی بی انتهایم بیا...

من مرگ تدريجي هستم مرا فرياد کن.....اي دور از من ... به همه نزديک....

                      به کدامین گناه محکوم به تنهایی شدم

لینک
چهارشنبه ۳ بهمن ،۱۳۸٦ - مريم سلطان زاده

   تذکر ندهید...   

الهام سخنگوی دولت گفت: « برخی فکر می کنند باید بخاطر حوادث طبیعی هم به دولت تذکر داد.»‏

توضیح: بلایای طبیعی بلایایی هستند که بطور طبیعی نازل می شوند، مانند سیل، زلزله، توفان و ‏. این بلایا توسط طبیعت و کره زمین و آسمان و دست اندرکاران مربوطه حادث می ‏شود.‏

کارشناسان، اخیرا تعداد زیادی از بلایایی را که تا چند ماه قبل طبیعی نبودند، اما امسال جز بلایای طبیعی شده اند را بر شمردند که عبارت اند از :

بسته شدن راه: یکی از طبیعی ترین بلاهایی که در طول تاریخ باعث نازل شدن بلا سر مردم می ‏شود، راهبندان است که بطور طبیعی هر وقت برف بیاید، جاده های کشور طبیعتا بسته می شوند ‏و طبیعی است که تعداد زیادی در این حادثه کاملا طبیعی کشته می شوند و تا به حال سابقه نداشته ‏است که در کشوری راه های کوهستانی به دلیل بارش بطور طبیعی برف بسته شود و کسی بتواند ‏آن را باز کند. ‏

کمبود نان: یکی از مهم ترین بلاهای طبیعی که بشر از ابتدای خلقت به آن دچار شده است، مشکل ‏کمبود نان است. و طبیعی است که وقتی بلای آسمانی نازل شده و برف می آید، بارش برف به ‏عنوان یک بلای آسمانی که طبیعتا در همه کشورها صدها کشته می دهد، طبیعتا باعث می شود ‏همه خیابانها بسته شود و طبیعتا نانوایی ها هم بسته می شوند.‏

قطع شدن گاز: قطع شدن گاز نیز یکی از بلایای طبیعی است که سالهاست بطور طبیعی وجود ‏دارد

گازگرفتگی: یکی از بلایای طبیعی این است که گاهی اوقات به دلیل بلای آسمانی ‏تمام لوله کشی گاز و وسایل گاز سوز و کلیه وسایل گرمایی نفتی کشور بطور طبیعی مشکل پیدا ‏می کنند، این بلا هر سی سال یک بار نازل می شود، مثلا تا به حال هزاران نفر در روسیه و ‏سوریه و افغانستان به دلیل بارش برف، دچار خفگی ناشی از وسایل گرم کننده شده اند. وقتی برف ‏می بارد، طبیعتا کارخانه های تولید بخاری از حالت استاندارد خارج می شوند، لوله کشی هم ‏غیراستاندارد می شود.‏

رحمت الهی یا بلای آسمانی: اصولا برف در روز اول که می بارد، رحمت الهی است، اما طبیعتا ‏برف باید بداند که نباید بیش از ده سانت ببارد، چون ایران اصولا برای باریدن برف زیاد ‏آمادگی ندارد و به همین دلیل لازم و ضروری است که قبل از باریدن برف، خداوند متعال باید ‏هماهنگی های لازم را با سازمان آب کشور و وزارت راه و وزارت نفت و آموزش و پرورش و ‏غیره بکند.

لینک
یکشنبه ۳٠ دی ،۱۳۸٦ - مريم سلطان زاده

   باز باران   

باز باران بی ترانه
باز باران ,با تمام بی کسی های شبانه
می خورد بر مرد تنها ,می چکد بر فرش خانه
باز می اید صدای چک چک غم...باز ماتم

من به پشت شیشه ی تنهایی افتاده
نمی دانم...نمی فهمم
کجای قطره های بی کسی زیباست؟؟؟؟

نمی فهمم, چرا مردم نمی فهمند
که ان کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد
کجای ذلتش زیباست؟؟؟

نمی فهمم..کجای اشک یک بابا
که سقفی از گل و اهن به زور چکمه های باران
به روی همسر و پروانه های مرده اش ارام باریده
کجایش بوی عشق وعاشقی دارد؟؟؟

نمی دانم..نمی دانم چرا مردم نمی دانند
که باران, عشق تنها نیست
صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست
کجای مرگ ما زیباست...نمی فهمم!!!!؟

یاد ارم, روز باران را
یاد ارم مادرم در کنج باران مرد
کودکی ده ساله بودم
می دویدم زیر باران..از برای نان
مادرم افتاد
مادرم در کوچه های پست شهر ارام جان می داد
فقط من بودم و باران و گل های خیابان بود
نمی دانم
کجای این لجن زیباست؟؟؟؟

بشنو از من, کودک من
پیش چشمم, مرد فردا
که باران هست زیبا از برای مردم زیبای بالاددست
و ان باران که عشق دارد ...فقط جاریست برای عاشقان مست
و باران من و تو درد و غم دارد

خدا هم خوب می داند که

این عدل زمینی ,عدل کم دارد

لینک
چهارشنبه ۱٩ دی ،۱۳۸٦ - مريم سلطان زاده

   تو هنوز با منی اما ...   

من از اینجا ماندن خسته شده ام در حالیکه از طرف

ترس های بچگانه ام تحت فشار قرار گرفته ام

و اگر مجبور به رفتن هستی آرزو میکنم همین حالا بروی

برای اینکه حضورت هنوز همینجا پرسه میزند

و هرگز مرا تنها نخواهد گذاشت

به نظر نمیرسد این زخم ها بهبود پیدا کنند

این درد زیادی واقعی است

چیزهای زیادی وجود دارند که

زمان قادر به پاک کردنشان نیست...

وقتی گریه میکردی تمام اشک هایت را پاک میکردم

وقتی فریاد میزدی با تمام ترس هایت مبارزه میکردم

در تمام این سالها دستت را در دستم گرفتم

ولی هنوز هم تو صاحب تمام وجودم هستی

تو مرا با نور خیره کننده ات جادو میکردی

حالا از طرف زندگی ای که تو پشت سرم گذاشتی زندانی شده ام

صورتت رویاهای مرا که زمانی شیرین بودند زیارت میکند

صدای تو تمام صحت عقلی مرا تعقیب کرد

...

به سختی تلاش کردم تا به خود بگویم که تو رفته ای

اگرچه هنوز هم با منی...

من خیلی وقته که تنها هستم

لینک
چهارشنبه ۱٤ شهریور ،۱۳۸٦ - مريم سلطان زاده

       

بنویس بابا مثل هرشب نان ندارد

سارا به سین سفرمان ایمان ندارد

بابا انار ونان و سیب را می نویسد

اما برای خوردنش دندان ندارد

بعد از همان تصمیم کبری

سارا دیگر به خدا هم ایمان ندارد

می گفت بابا نان و ایمانی ندارد

بنویس آن مرد در باران کی می آيد

این انتظار ما پایان ندارد

وقتی که ابری نیست بارانی ببارد

دیگر هوایی نیست پروازی نماندست

خورشید پوسیدست تا شرمی بکارد

قانون پست آفرینش است گویی

وقتی خدا جا پای شیطان می گذارد

می گفت درسی از خدا دارد بابا

گندم فریبش داد انسانی بکارد

کفر است می دانم ولی کاری نماندست

وقتی که ابری نیست بارانی ببارد

لینک
یکشنبه ۱۱ شهریور ،۱۳۸٦ - مريم سلطان زاده

   چرا؟؟؟؟؟؟؟   

INP0957922

امروز در خاموشی خود فوت می شوم 

اشکی از ماه را سر می کشم 

و در تابی از خیال 

خاطرات راهل می دهم 

تا آسمان.

اما وقتی آمد پایین 

از آن، فقط دیسی از آه مانده بود 

که آن هم در میان طوفان حسرت نابود شد.

امروز تنها تر از همیشه به نیمکتی فکر می کنم 

که در آن خنده هایم را جا گذاشته ام.

و دیروز به یاد تو بر آن طرحی بر باد زدم .

بیچاره دل که با همه شور و اشتیاق شکست 

 ویرانه ای شد در دام عشق.

امروز نگاهت را در خود سقط می کنم 

قرص صدایت را با استکانی  از خاطرات 

سر می کشم.

به جنون می رسم 

و تو را در سایه ای از نیستی صدا می زنم.

امروز نیستی...

من از تصور این همه فاصله 

این همه آرزوی محال 

روز را با قلبی لرزان خمیازه می کشم.

ترا صدا کردم تمام هستی من 

چون یک پیاله شیر 

بر لبان کویری من 

که فرسنگها از من دوری.

اکنون تو رفته ای و غروب 

خیمه بر سینه ویرانم زده است..

نگاه کن!

تمام هستی ام خراب می شود 

نگاه کن!

چگونه با شب سیاه به دام نابودی می روم 

لبالب زاغچه عادت می روم 

نگاه کن 

من از سیاهۀ غم چگونه به شهر جوشان کورۀ ظهر می رسم 

باور کن 

در سینه هیچ نیست به جز آرزوی تو 

هنوز تنم از دستان تو داغ 

لبانم از بوسه های تو سیر .

بر ما چه گذشت؟ 

کس چه می داند 

من او شدم 

او زمزمه فراغ من..

اما گذشت و رفت.

من ماندم و عشق بی زوال او!

لینک
یکشنبه ٢۱ امرداد ،۱۳۸٦ - مريم سلطان زاده

   ای کاش...   

بعد از رفتن تو فقط من مانده ام و روزهايي كه بي تو تكرار مي شوند و من در خلوت شبهاي بي ستاره ام در جستجوی تو 

از به تو انديشيدن عادتي ساخته ام دراز به درازاي شب  یلدا و آرزوهايي که برایت داشتم و هنوز نمي دانم برق نگاه كدامين ليلي چشمان تو را خيره كرد و تيشه عشق كدامين فرهاد ريشه عشقمان را خشكاند !

کاش بر می گشتی...

 

 

لینک
سه‌شنبه ٢٦ تیر ،۱۳۸٦ - مريم سلطان زاده

   كاروان سراي قديمي   

قلبم کاروانسرای قدیمی است
من نبودم كه این كاروانسرا بود.
پی اش را من نكندم، بنایش را من بالا نبردم، دیوارش را من نچیدم.
من كه آمدم او ساخته شده بود و پرداخته؛
دیدم كه هزار حجره دارد و از هر حجره چراغی آویزان كه روشن بود و می‌سوخت،  
از روغنی كه نامش عشق بود.
 قلبم كاروانسرایی قدیمی است؛
 من اما صاحبش نیستم. صاحب این كاروانسرا هم اوست. كلیدش را به من نمی‌دهد،
درها را خودش می‌بندد، خودش باز می‌كند. اختیاردارش اوست، اجازه ی همه چیز نیز با اوست.  
قلبم كاروانسرایی قدیمی است. همه می‌آیند و می‌روند و هیچ كس نمی‌ماند،
هیچ كس نمی‌تواند بماند، كه مسافرخانه جای ماندن نیست؛
می‌روند و جز خاك رفتنشان چیزی برای من نمی‌ماند.
كاش قلبم خانه بود. خانه ای كوچك و كسی می‌آمد و مقیم می‌شد.
می‌آمد و می‌ماند و زندگی می‌كرد. سال های سال شاید.
هر بار كه مسافری می‌آید، كاروانسرا را چراغان می‌كنم و روغن دان چراغها را پر از عشق.
هر بار دل می‌بندم و هر بار فراموش می‌كنم كه مسافر برای رفتن آمده است.
نمی‌گذارد، نمی‌گذارد درنگ هیچ مسافری طولانی شود.
بیرونش می‌برد، بیرونش می‌كند و من هر بار بر در كاروانسرای قلبم فقط می‌گریم.
غیور است و چشم دیدن هیچ مهمانی را ندارد. همه جا را برای خودش می‌خواهد.
همه ی حجره ها را خالی خالی فقط برای خودش...
و روزی كه دیگر هیچ كس در كاروانسرا نباشد او داخل می‌شود، با صلابت و سنگین و...
آن روز دیوارها فرو خواهد ریخت و چراغها آتش خواهد گرفت.
و آن روز، آن روز كه او تنها مهمان مقیم من باشد، كاروانسرا ویران خواهد شد.
آن روز دیگر نه قلبی خواهد ماند و نه كاروانسرایی....
 
لینک
سه‌شنبه ٢٢ خرداد ،۱۳۸٦ - مريم سلطان زاده

   در مجالی که برايم باقيست باز همراه شما مدرسه ای ميسازم   

 

در مجالی که برايم باقيست

باز همراه شما مدرسه ای ميسازم

 

که در آن همواره اول صبح

به زبانی ساده

مهر تدريس کنند

و بگويند خدا

خالق زيبايی

و سراينده ی عشق

آفريننده ی ماست

مهربانيست که ما را به نکويی

دانايی

زيبايی

وبه خود ميخواند

جنتی دارد نزديک٬زيبا و بزرگ

دوزخی دارد ـ به گمانم ـ

کوچک و بعيد

در پی سودا نيست

که ببخشد ما را

وبفهماندمان

ترس ما بيرون دايره ی رحمت اوست

در مجالی که برايم باقی است

باز همراه شما مدرسه ای می سازم

که خرد را با عشق

علم را با احساس

و رياضی را با شعر

دين را با عرفان٬

همه را با تشويق تدريس کنند

روی انگشت کسی

قلمی نگذارند

ونخوانند کسی را حيوان

ونگويند کسی را کودن

و معلم هر روز روح را حاضر و غايب بکند

و بجز ايمانش

هيچ کس چيزی را حفظ نبايد بکند

مغزها پر نشود چون انبار

قلب خالی نشود از احساس

درس هايی بدهند

که بجای مغز دل ها را تسخير کنند

از کتاب تاريخ

جنگ را بردارند

در کلاس انشا

هرکسی حرف دلش را بزند

غير ممکن ها را از خاطره ها محو کنند

تا کسی بعد از اين

باز همواره نگويد :هرگز

و به آسانی هم رنگ جماعت نشود

زنگ نقاشی تکرار شود

رنگ را در پاييز تعليم دهند

قطره را در باران

موج را در ساحل

زندگی را در رفتن و برگشتن از قله ی کوه

وعبادت را در خدمت خلق

کار را در کندو

و طبيعت را در جنگل سبز

مشق شب اين باشد

که شبی چندين بار همه تکرار کنيم

عدل

آزادی

قانون

! : 

شادی

امتحانی بشود که بسنجند ما را

تا بفهمند که چقدر

عاشق و آگه و آدم شده ايم

در مجالی که برايم باقيست

باز همراه شما مدرسه ای می سازم

که در آن آخر وقت به زبانی ساده

شعر تدريس کنند

و بگويند تا فردا صبح

خالق عشق نگه دار شما

 

لینک
یکشنبه ۱٩ فروردین ،۱۳۸٦ - مريم سلطان زاده